خیال عشق
 
بهترین ها در انتظار شماست
اخبار روز|اخبار ایران و جهان|عاشقانه|ورزشی|خنده دار
 
 
بیشتر دانش آموزان سال سوم متوسطه با پدرشان به دبیرستان شاپور شیراز آمده بودند تا کارنامه ی پایان سال تحصیلی 1347-48 را بگیرند. چند نفری هم، از جمله من، با مادرشان آمده بود که کمتر به چشم می آمد ولی سر و صدای زن ها بیشتر جلوه می کرد. با وجود آن همه دانش آموز و پدران و مادران که به نوبت پشت پنجره ی مشرف به حیاط مدرسه منتظر نتیجه ایستاده بودند. اگر قرار بود نوبت را رعایت کنیم، چند ساعتی طول می کشید. بمحض اینکه چشم آقا صبوری مدیر دبیرستان به من و مادرم افتاد که تقریبا دور از بقیه مردد ایستاده بودیم، به ما اشاره کرد که از در پشت ساختمان دبیرستان که مخصوص رفت و آمد اولیای مدرسه بود، داخل شویم. چند نفری که متوجه ایما و اشاره ی مدیر شدند، اخمشان در هم رفت و یکی از خانم های چادری که معلوم بود خیلی خسته شده است، به حالت اعتراض نگاهی به ما انداخت و در حالی که اشاره اش به مدیر مدرسه بود، گفت: "خدا شانس بده والله. کاشکی ما هم یه بر و رویی داشتیم." خواستم جوابش را بدهم، اما مادرم دستم را کشید و گفت: "ولش کن، بیا بریم. هزار تا کار داریم." ساختمان دبیرستان را دور زدیم. با اینکه بابای مدرسه کاملا من و مادرم را میشناخت، اجازه نداشت به کسی اجازه ی ورود بدهد. با اشاره ی آقای صبوری داخل شدیم و به دفتر دبیرستان رفتیم. آقای مدیر با احترام مادرم را پذیرفت، جویای حال او و آقای شیبانی شوهر مادرم شد و گفت: " با اینکه به آقای شیبانی ارادت دارم، هنوز شما رو خانم دکتر همایون می شناسم." سپس نگاهی به قد و قواره ی من انداخت و همراه با آه ادامه داد: "ای داد بیداد. چه روز و روزگاریه. خدا بیامرزه آقای دکترو. هرچه خاک اونه، عمر بهرام باشه. روزبروز بیشتر شبیه پدرش می شه، خانم دکتر." مادرم که معلوم بود از پرحرفی آقای صبوری خوشش نیامده است و از ادب هم به دور می دید صحبت او را بدون جواب بگذارد، گفت: "بالاخره هرکس سرنوشتی داره." آقای مدیر که گویا فراموش کرده بود ما برای چه کاری آمده ایم، دوباره آهی کشید و گفت: "هر وقت شما رو می بینم یاد شب عروسیتون با آقای دکتر می افتم، چه شبی بود. بالاخره معلوم نشد..." مادرم که نمی خواست مدیر مدرسه پای مسایلی را پیش بکشد که دوباره حس کنجکاوی من تحریک شود، حرف او را قطع کرد و گفت: "اسباب زحمت شدیم. تا صدای مردم در نیومده و مدرسه رو سرمون خراب نکردن و به حدس و گمان واداشته نشدن، اومدم ببینم بالاخره بهرام بعد از این همه درس خوندن چه کرده." مدیر مدرسه گفت: "چشم،چشم.حتما." او ما را تنها گذاشت. مادرم با حالتی که نشان می داد از پرحرفی آقای مدیر راضی نیست، گفت:" اِاِ...چقدر حرف می زنه.واسه همین دلم نمی خواد بیا اینجا. این پرویزخانم هم که یه روز خونه نیس." طولی نکشید آقای صبوری در حالی که خنده ی خوشحالی روی لبانش نقش بسته بود، با کارنامه من وارد دفتر شد، کارنامه را به مادرم داد و گفت: "بفرمایین،خانم دکتر. با وجود مادری با سواد مثل شما، مگه ممکنه شاه پسرتون قبول نشه؟ اونم با معدل هفده و نیم. به شما تبریک می گم، خانم. بالاخره بهرام هم باید به پدرش بره." با اینکه مادرم دلش می خواست هرچه زودتر مدرسه را ترک کند و از ادب هم به دور بود که صحبت آقای مدیر را بدون جواب بگذارد و از طرفی قصد داشت شوهرش را به رخ او بکشد، گفت:"پرویز خان هم کم از پدر بهرام نیست. از شما هم بسیار ممنونم، آقای صبوری." آقای مدیر قصد داشت بیشتر با مادرم گفتگو کند و ته و توی قضیه ی تصادف و کشته شدن پدرم را که نه برای او بلکه برای بیشتر کسانی که او را می شناختند گنگ مانده بود، در بیاورد. ولی مادرم بار دیگر تشکر کرد و پس از خداحافظی، او را تنها گذاشتیم. برای خارج شدن از درب اصلی دبیرستان مجبور بودیم از برابر جمعیتی که هر لحظه بیشتر می شد، عبور کنیم و چاره ای جز تحمل نگاه دلخور آنان نداشتیم. *** من تازه وارد شانزده سالگی شده بودم، اما ظاهرا به دلیل قد بلند و اندام درشتم، بیشتر از شانزده سال نشان می دادم. از خویشان مادرم و دوست و آشنا و کسانی که با ما رفت و آمد داشتند،کمتر کسی با دیدن من به علامت تاسف سر تکان نمی داد و همراه با آه برای پدرم خدابیامرزی طلب نمی کرد. از گوشه و کنار می شنیدم که پدرم پزشک حاذق بود. با اینکه مدت کوتاهی در بیمارستان مرسلین شیراز طبابت کرده بود، گویا مطب هم داشت و خیلی زود به شهرت رسیده بود. دلم می خواست آنچه را مردم جسته و گریخته در گوشم زمزمه می کردند، از زبان مادرم بشنوم. بارها از او خواهش کرده بودم بی کم و کاست قضیه ی آشنایی اش را با پدرم و اینکه چگونه کارشان به ازدواج کشیده بود، برایم شرح دهد. او هم همیشه همراه با آهی حسرت بار می گفت:" چی بگم پسرم. درد منو تازه نکن." من یک خواهر ناتنی به نام بهار داشتم که سه چهار سالی از من کوچکتر بود و برادری به اسم بیژن که تازه خودش را برای رفتن به مدرسه آماده می کرد. بهار هم به زودی وارد دبیرستان می شد. پرویز خان شیبانی شوهر مادرم یکی از خانواده های ایلیاتی بود که پدر و مادرش از سالها پیش ساکن شیراز بودند. با اینکه سعی می کرد بظاهر و بیشتر برای جلب رضایت مادرم که از هر لحاظ از او برتر و مسلط تر بود بین من و بیژن و بهار تفاوت نگذارد، گاهی رفتارش طوری بود که مشخص می شد علاقه ی پدر و فرزندی بین ما کمرنگ است. گرچه بارها به زبان می آورد که مرا به اندازه ی بیژن دوست دارد. شوهر مادرم که او را عمو صدا می زدم، چندین هکتار زمین زراعی، صدها گوسفند و دو باغ بزرگ و چند رعیت و چوپان در آبادیهای اطراف شیراز داشت. از وضع زندگی بسیار خوبی برخوردار بود و همه ی تلاشش این بود که مادرم از او راضی باشد. شوهر مادرم موفق به گرفتن حتی ششم ابتدایی هم نشده بود و گویا بعد ار عدم قبولی در امتحان نهایی، در جا زده بود، برخلاف مادرم که علاوه بر داشتن دیپلم، اهل مطالعه هم بود. او یکی از اتاقها را به کتابخانه تبدیل کرده بود و یاد ندارم مادرم در اوقات فراغت کتاب دستش نباشد. گاهی که به کتابخانه ی او سر می زدم، به کتابهایی برمی خوردم که از امضای صفحه ی اولش که به پدرم تقدیم شده بود، متوجه می شدم آنچه مادرم را تشویق کرده بود به مطالعه بپردازد، کتابهای پدرم بوده است. با اینکه خانه ی ما در منطقه ی اعیان نشین شیراز و حول و حوش باغ ارم بود، تابستانها بیشتر به باغ ییلاقی مان می رفتیم. هر بار مادرم چند جلد کتاب هم با خودش می آورد که شوهرش را دلخور می کرد، اما به قول معروف جرات نداشت زیاد پاپیچش شود. زیبایی و خوش اندامی و خوش زبانی مادرم زبانزد بود. با اینکه وقتی من شانزده سال داشتم او سی و هشت نه ساله بود، اگر کسی او را نمی شناخت هرگز باور نمی کرد مادر پسری مثل من باشد، و اگر مرا برادر خودش معرفی می کرد، باورکردنی تر بود. شاید زیبایی و سواد و مطالعه ی برتر او شوهرش را که می گفتند جرات شیر دارد، مانند بره ای حرف شنو کرده بود. مادرم دو برادر و یک خواهر داشت؛ دایی محمد که بزرگتر از مادرم بود و در بازار شیراز پارچه فروشی داشت، دایی احمد که از همه کوچکتر بود و شغل آموزگاری پیشه کرده بود، و خاله ام پروانه که همسر یک بازاری خسیس تر از دایی محمدم شده بود و زیاد با هم رفت و آمد نداشتیم. آنان هم در مورد پدرم همین قدر می دانستند که او تهرانی و پزشک و آدم خوبی بود، عاشق مادرم شده و بعد از مدتی کوتاه ازدواج کرده بودند، زود هم بچه دار شده بودند و من شش ماهه بودم که او با اتومبیل خودش عازم تهران می شود، تصادف می کند و در دم جان می سپرد. جنازه ی او را به تهران می برند و بعد از چند روز خبر مرگش به شیراز می رسد. آن قدر می دانم آنچه مادرم یا دایی هایم و حتی شوهر مادرم میگفتند، برایم غیر قابل باور بود. حقیقتی را از من پنهان می کردند و هرچه زمان می گذشت، بیشتر کنجکاو می شدم، مادرم وانمود می کرد از خویشاوندان پدرم هیچ اطلاعاتی ندارد و دایی ها و خاله ام هم آنچه را مادرم می گفت، تایید می کردند. خیلی دلم می خواست بیشتر به هویت پدرم پی ببرم و بدانم چرا اقوام مادری ام در صدد برنیامدند نشانی از کس و کار او به دست بیاورند، ولی آنچه می شنیدم، همه در ابهام بود، گویی پدرم از غیب آمده، مرا پس انداخته و یکباره نیست و نابود شده بود و خویشاوندی هم نداشت. تابستان سال 1348 که از درس و مدرسه فارغ بودم، بیشتر از سالهای گذشته مادرم را سوال پیچ کردم و در واقع او را به ستوه اوردم که چگونه پدرم هیچ نشانی از خویشانش باقی نگذاشته است. مگر می شود پزشکی که این همه از شخصیت او تعریف و تمجید می کردند، بی کس و کار باشد؟ مادر طفره می رفت و آخر کلامش این بود که مگر من چه کم و کسری دارم و یا به فرض اگر خویشانی داشته باشم، چه فایده ای غیر از دردسر برایمان دارد؟ او با اطمینان می گفت: "تو تا هر زمانی که می خوای به تحصیل ادامه بده. حتی تو رو به خارج از کشور می فرستم." محبت مادر، علاقه ام به برادر، بخصوص به خواهر ناتنی ام بهار، و ثروت ناپدری ام که به قول مادرم موجب شده بود از هیچ لحاظ نداشته باشم، باعث شد کوتاه بیایم. همان گونه که گفتم، مادرم اهل مطالعه بود و گهگاهی هم مطالبی می نوشت، اما نوشته هایش را در دسترس نمی گذاشت. صندوقچه ای داشت که آنچه را می نوشت، داخل آن پنهان می کرد و قفل محکمی به آن می زد و کلیدش را در جایی مخفی می کرد که پیدا کردنش آسان نبود. از وقتی من بزرگتر شده بودم و گاهی به کتابخانهاو می رفتم تا کتاب یا مجله ای را مرور کنم، بیشتر مراقب بود که من به نوشته هایش دسترسی پیدا نکنم. گاهی هم که عمو پرویز بشوخی به مادرم می گفت چه حوصله ای دارد که آن قدر می نویسد، مادرم جواب می داد روزی که نویسنده ای معروف شود، آن زمان به او افتخار خواهیم کرد. عمو پرویز که بیشتر دنبال کشاورزی و دامداری و باغداری و پول در آوردن بود، شهرت و نویسندگی برایش مفهوم نداشت، ولی من با اینکه شانزده سالم بود، تا حدودی با آنچه مادرم می گفت بیگانه نبودم، چرا که در طول دوران اواخر دبستان و سه سال اول دبیرستان، در نوشتن انشا کمکم می کرد و همیشه انشاهایی که به یاری مادرم می نوشتم، در کلاس مورد توجه دبیر مربوط و گاهی همکلاسهایم قرار می گرفت. دوستان من اغلب خانواده هایی بودند که پدرشان با ناپدری ام یا فامیل بودند و یا رفت و آمد داشتند، که با یکی دو تا از آنان صمیمی تر بودیم. قاسم پسر محمد تقی خان منوچهری و برزو پسر حسین خان بوذرجمهوری هر دو هممکلاسم بودند و بیشتر از بقیه با من رفت و آمد می کردند. اوقات فراغت بیشتر با هم بودیم و تفریح ما باغ و صحرا و گاهی هم رفتن به سینما بود. یکی دو سالی می شد که اجازه داشتیم بدون بزرگترها به سینما برویم. فیلم های هندی و فارسی را به فیلم های امریکایی و ایتالیایی ترجیح می دادیم، اما گاهی که فیلمهایی امریکایی گل می کرد، از تماشای آن غافل نمی شدیم. سال تحصیلی 48 – 49 را با شور و شوقی وصف ناپذیر آغاز کردم، چرا که ادامه تحصیل را دوست داشتم، و در همان دبیرستان شاپور که در شیراز از همه مشهورتر بود، در رشته ی ریاضی سر کلاس نشستم. قاسم و برزو هم در همان دبیرستان بودند، اما رشته شان طبیعی بود. آن دو برخلاف من که تحت تاثیر فیلم های جنگی به خلبانی علاقه نشان می دادم، آرزویشان این بود مهندس کشاورزی شوند تا زمین های زراعتی پدرشان را مکانیزه کنند. یکی از روزهای زمستان که خودم را برای امتحان ثلث دوم آماده می کردم، هنگام ترک دبیرستان، مدیر مدرسه، همان آقای صبوری که به من و مادرم و ناپدری ام ارادت داشت، مرا به دفتر مدرسه صدا زد. غیر از خودش کسی آنجا نبود. اشاره کرد روی صندلی بنشینم و بعد از طلب خدابیامرزی برای پدرم، گفت: "بهرام، ماشالله تو دیگه برای خودت مردی شدی. پشت لبت کاملا سیاه شده. قصد دارم مطلبی رو با تو در میون بذارم، اما شرطش اینه که راز نگه دار باشی و از من نشنیده بگیری." یکمرتبه دلم فرو ریخت. در فاصله ی چند ثانیه دها حدس و گمان از ذهنم گذشت. آقای صبوری گفت: "قول می دی در این باره با کسی حرفی نزنی؟" گفتم:"بله، آقا." او با من دست داد و گفت:" آفرین." سپس ادامه داد:" من به پدرت ارادت داشتم. همون ماههای اول که به شیراز اومده بود، برادر پونزده ساله مو که حالا وکیل دادگستریه از مرگ حتمی نجات داد. برخورد گرم اون با من و بهبود برادرم باعث شد با هم دوست بشیم. مادرت به هر خواستگاری راضی نمی شد. نمی دونم کی و چطوری با هم آشنا شدن، فقط اینو می دونم وقتی شنیدم دکتر همایون می خواد دختر آقا یوسفی خیاط رو بگیره، خیلی خوشحال شدم. چون من و خیلی از شیرازی های دیگه، راضی نبودیم پزشک حاذقی مثل پدرت رو از دست بدیم، چرا که اون تهرونی بود و برای مدتی کوتاه به شیراز منتقل شده بود." آقای صبوری مکثی کرد، آهی کشید و ادامه داد: "شب عروسی پدر و مادرت غوغایی برپا بود. در طول عمر پنجاه و چند ساله م هنوز جشنی به اون باشکوهی ندیده م. اونچه من و اغلب مدعوین و دوستان و آشنایان رو به تعجب واداشته بود، این بود که حتی یه نفر از خویشان پدرت در جشن عروسی اون شرکت نکرده بود." گفتم:" آقای صبوری، این مساله مدتهاس فکر منو مشغول کرده. نه مادرم چیزی می دونه و نه تا به حال قوم و خویش اون چیزی به من گفته ن." آقای مدیر که نمی دانم چرا بیش از من کنجکاو بود، گفت: "من یکی از دوستای صمیمی پدرت رو که اونم تهرونی بود و همزمان با هم به شیراز منتقل شده بودن و حالا ساکن تهرونه،می شناسم. اگه روزی خواستی به کس و کار پدرت دسترسی پیدا کنی، می تونم نشونی اونو بهت بدم. حتما کمکت می کنه." گفتم: " نه. به قول مادرم، چه فایده ای داره؟ من که کم و کسری ندارم. وقتی دیپلم گرفتم و خواستم واسه امتحان خلبانی برم تهرون، حتما از شما کمک می گیرم." چون می دانستم مادر و خواهر و برادرم منتظرم هستند، از آقای مدیر خداحافظی کردم و از مدرسه بیرون آمدم. حرفهای آقای مدیر مرا به فکر وا داشت. از یک طرف حس کنجکاوی خوابیده ام را بیدار کرده بود و از طرف دیگر، نمی دانستم پیدا شدن خویشاوندان پدرم چه سودی برای او دارد. به هر حال چاره ای نداشتم جز اینکه به درس و زندگی با مادر و ناپدری ام ادامه دهم و همان گونه که گفتم، غیر از اینکه گاهی شوهر مادرم بین من و پسرش تفاوت قایل می شد و من نگران می شدم، مشکلی وجود نداشت. محبت بیش از اندازه ی مادرم، کمبود پدر حقیقی مرا جبران می کرد. *** کلاس چهارم را به پایان رساندم. همان طور که قبلا گفتم، بزرگتر از سنم نشان می دادم. حالا بیست ساله به نظر می آمدم در حالی که هفده سالم تمام نشده بود. بهار هم نوجوانی را پشت سر گذاشته بود. هر لباسی را نمی پوشید و با هرکسی هم بازی نمی شد. اگر او را بچه می پنداشتیم، بی اندازه دلخور می شد. برخلاف اینکه با بیژن برادر تنی اش سازش نداشت و مرتب سر به سر هم می گذاشتند و برای یکدیگر خط و نشان می کشیدند و نزد پدرشان از هم شکایت می کردند، به من علاقه ی زیادی داشت و حرفم را گوش می کرد. من هم به او علاقه مند بودم و همیشه به پشتیبانی از او قد علم می کردم. عمو پرویز شخصیت عجیب و غریبی داشت. همان گونه که گفتم، از مادرم حساب می برد. ظاهرا آدم خوش خلقی بود، اما با رعیت ها و کارگرانش، حتی با کسانی که با هم حساب و کتابی داشتند، خوب تا نمی کرد. ناسزاگویی او و فحاشی به زیردستانش، مادرم را بسیار ناراحت می کرد و اغلب در این باره به او می گفت زبان خوش و محبت خیلی کارسازتر از فحش و شلاق است. عمو پرویز در جواب گفت: "این حرف ها مال مدرسه و کتابهاس. اگه به رعیت و چوپون و بدهکار بخندم و خوش و بش کنم، سوارم می شن." مادرم هم که می دید شوهرش نصیحت پذیر نیست، دنباله ی قضیه را نمی گرفت. ظاهرا همین که به حرف او بود و تمام وسایل رفاه ما را فراهم می کرد، برای مادرم کافی بود. او دو اتومبیل داشت؛ یکی سواری امریکایی که در داخل شهر از آن استفاده می کرد و یک لندرور که با آن به کوه و صحرا می رفت. دایی ها، بخصوص دایی احمد، گاهی به خانه ی ما می آمدند و زمانی هم من و مادرم به آنان سر می زدیم، ولی نمی دانم به چه علت عمو پرویز از این رفت و آمد زیاد استقبال نمی کرد. فقط ایام عید ما را تا خانه شان همراهی می کرد. هر دو دایی هم از او خوششان نمی آمد و گاهی به طوری که به گوش او نرسد، در قالب ضرب المثل می گفتند:«به جای اسب شاهان توره بستن.»1. مقصودشان مقایسه ی او با پدرم بود. ایام عید سال 1349، مثل سال های گذشته، چند روز نخست سال را به دید و بازدید گذراندیم و روز چهارم جهت عیددیدنی یکی از خوانین قشقایی که عمو پرویز با او معامله داشت، عازم یکی از آبادی های منطقه ی اقلیم شدیم. آن روز بیژن و بهار با ما نبودند چرا که روز قبل به اتفاق عمشان که فرزندانی همسن و سال آنان داشت، جهت هواخوری و عیددیدنی به یاسوج رفته بودند. آن روز مادرم برای اولین بار کمی گیج به نظر می رسید. یکی دوبار شک کرده بود که در ساختمان را قفل کرده است یا نه. صبح خیلی زود حرکت کردیم. مادر بغل دست شوهرش روی صندلی جلو نشست و من تک و تنها روی صندلی عقب لندرور ولو شدم. وسط راه مادرم پرسید: «حالا نمی شد این همه راه نیاییم، اونم با لندرور که دل و جیگر آدمو زیر و رو می کنه؟» عمو پرویز گفت: «سواری که به ده احمدقلی خان نمیره. بنده خدا صدبار مارو دعوت کرده. چندسال با زن و بچه و کوج و کلفت پا شده این همه راه رو کوبیده اومده دیدنی ما، زشته که ما به اون سر نزنیم. ماشالله تو که همیشه سرت تو کتابه باید این چیزارو بهتر بدونی که هر رفتی، اومدی داره.» مادرم به شوخی گفت: «نمی دونم چرا تو هروقت باهات حرف می زنم پای کتاب و مطالعه رو پیش می کشی. چه چیزی برات کم گذاشتم که از کتاب خوندن من ناراحتی؟» عمو پرویز گفت: «چرا ناراحت باشم؟ حرف تو دهن من می ذاری...» حرکت گهواره ای لندرور باعث شد خواب به چشمانم بیاید. مادرم صندلی ها را به سمت بدنه جمع کرد، پتو و بالشی را که همیشه در لندرور داشتیم، کف اتومبیل پهن کرد و من راحت خوابیدم. گاهی در پیچ و خم راههای فرعی چشمانم باز و بسته می شد ولی بیشتر خواب بودم. ناگهان با توقف لندرور و صدای پی در پی شلیک گلوله هراسان از خواب پریدم، گویی خواب می دیدم یا مشغول تماشای فیلم سینمایی بودم. فقط متوجه شدم گلوله ها پشت سرهم به شیشه ی جلو اصابت می کند. از ترس خودم را پشت صندلی مخفی کردم. چیزی نمانده بود از شدت وحشت جانم به لبم برسد. ناگهان تیراندازی قطع شد. به هرجان کندنی بود یکی دو دقیقه تحمل کردم. سپس آهسته سرم را بالا آوردم. کسانی که ما را به گلوله بسته بودند به سمت کوه فرار می کردند و مادرم و شوهرش غرق خون روی صندلی افتاده بودند. خداوندا، چه مصیبتی! سر و سینه ی عمو پرویز متلاشی شده بود. مادرم را صدا زدم. چند گلوله به سینه و پهلو و شانه اش خورده بود. هنوز جان داشت. بسختی چشمانش را باز و بسته کرد. باورم نمیشد. محکم به سرم کوبیدم. در آن جاده خاکی که یک سمتش کوه و سمت دیگرش رودخانه بود، هیچ فریادرسی پیدا نمی شد. مادرم داشت جان می داد. به گردنش اشاره کرد. متوجه نمی شدم چه می گوید. به آرامی انگشتش را به سمت گردنش برد و با نوک انگشت زنجیر طلایی را که کلیدی به آن آویزان بود، بیرون کشید و شمرده شمرده گفت: «صند...وق» سپس به من خیره شد و در حالی که دستش را در دست من گذاشته بود با چشمانی باز جان داد. هنوز خیال می کردم آنچه می بینم در خواب است. اما نه، حقیقت داشت. مادرم. وای خدایا، به همین آسانی او را از دست داده بودم. می خواستم جیغ بکشم ولی صدایی از حنجره ام بیرون نمی آمد. داشتم خفه می شدم. موجی از ترس و وحشت و نگرانی همه ی وجودم را گرفته بود. سرم داشت می ترکید، شدت ضربان قلبم هر لحظه بیشتر می شد. زبانم بندآمده بود. نگاهم گاهی به سمت مادرم و گاهی به سمت عمو پرویز می چرخید که دیگر جانی در بدن نداشتند. چگونه می توانستم باور کنم؟ آنان را رها کردم و به سمت رودخانه دویدم تا شاید کمک بگیرم. گویی هیچ کس در آن منطقه نبود. خدایا، می بایست چه خاکی بر سرم می ریختم؟ بی اختیار در جاده خاکی به سمت جلو دویدم. نمی دانستم کجا باید بروم. برگشتم. ناگهان سرم گیج رفت و دیگر چیزی نفهمیدم. تا چشم باز کردم خودم را روی تخت دیدم. بر این باور بودم که آنچه اتفاق افتاده، در خواب بوده است. چندمرتبه چشمانم را به هم زدم. دایی احمد و یکی دو نفرا ز خویشان نزدیک عمو پرویز در دوطرف من ایستاده بودند. با مشاهده ی پرستار متوجه شدم آنجا بیمارستان است. نگاهم روی کسانی که دورم بودند می چرخید و چند لحظه روی هرکدام مات می ماند. با صدایی که بسختی از حنجره ام بیرون می آمد، پرسیدم: «خواب می دیدم؟ مادرم کجاست؟» اشک در چشمان دایی احمد جمع شد و بقیه از اتاق بیرون رفتند. دایی احمد گفت: «چیزی نشده دایی.» گفتم: «مامان، مامانم کو؟ یعنی خواب ندیدم؟» دایی طاقت نیاورد و زد زیر گریه. کسانی هم که بیرون اتاق بودند، داخل شدند. پرستار تأکید داشت راحتم بگذارند. مدتی به سقف خیره شدم. صحنه های حادثه مثل پرده ی سینما از جلوی چشمانم می گذشت. بی اختیار بلند شدم و با صدای بلند مادرم را صدا زدم. قصد داشتم از اتاق خارج شوم، اما دور و بری هایم مانع شدند و گریه کنان سعی کردند به هر نحو ممکن آرامم کنند. ناگهان بغضم ترکید، در گوشه ای نشستم و زارزار گریستم تا جایی که به هق هق افتادم. به کمک دایی و چند نفر دیگر که زیر بازویم را گرفته بودند، از بیمارستان خارج شدیم. وای که چه جمعیتی روبروی بیمارستان جمع شده بود. برزو و قاسم با چشمان اشک آلود به سمتم آمدند. آه از نهادم برآمد. دیگر مادر نداشتم. صدای گریه ی بهار و بیژن به گوشم آشنا بود. مرا نزد آن دو بردند. هرسه دست در گردن هم انداختیم، زار زدیم و خون گریه کردیم. ما را از این طرف به آن طرف می کشیدند. اختیار دست خودمان نبود. بهار به صورتش چنگ می زد. زنها دست های کوچک او را گرفته بودند. طولی نکشید دو تابوت را در آمبولانس گذاشتند. چه قیامتی برپا شد. بار دیگر از هوش رفتم. فقط به خاطر دارم مرا سوار اتومبیلی کردند. سرم روی سینه ی دایی ام بود. حالتی میان خواب و بیداری داشتیم. روبروی خانه مان جمعیتی انبوه ایستاده بود. فقط صدای گریه و شیون می شنیدم. وای که چه لحظات دردآوری بود. وقتی تابوت مادرم را از آمبولانس بیرون آوردند بزور خودم را از دست آنان که مرا محکم گرفته بودند، رها کردم و فریادزنان مادرم را صدا زدم. نه فریاد من فایده ای داشت و نه شیون و زاری برادر و خواهرم. تابوت مادرم و شوهرش روی دست می گشت. سپس تابوت ها را به داخل آمبولانس برگرداندند و رهسپار گورستان دارالسلام شیراز شدیم. من با جسمی کرخ شده که با مرگ فاصله ای نداشت، مثل یک تکه گوشت روی دست این و آن بودم. هرقدر از انبوه جمعیت و سوگواری و زاری بگوییم، کم است. لحظه ای که جنازه ها را در قبر گذاشتند و خاک روی آنها می ریختند، بار دیگر خود را از دست مردم رها کردم تا خود را داخل قبر بیندازم. بهار و بیژن مثل دو کبوتر تیر خورده روی زمین افتاده بودند و بقیه روی صورتشان آب می پاشیدند. وقتی مراسم خاکسپاری تمام شد، عده ای زیر بغلمان را گرفتند و ما را سوار اتومبیل کردند و بی درنگ عازم خانه ی محمدحسن خان پدر عموپرویز شدیم که از شدت نگرانی کار او هم به بیمارستان کشیده بود. مادر عموپرویز داشت خودش را می کشت. دایی احمد می گفت جای شکرش باقی است که آنان پدر و مادر ندارند وگرنه چطور می توانستند مرگ دخترشان را تحمل کنند. مثل دیوانه ها رو به او کردم و پرسیدم یعنی حقیقت دارد و من واقعاً مادرم را از دست داده ام؟ دایی احمد غیر از گریه، جوابی نداشت. از دایی محمد که اصلاً خبری نبود. فقط آخر شب سری به ما زد. خاله پروانه و خانواده اش هم روز ختم از بوشهر آمدند. وای که چه شب و روزی را گذراندیم. بعداً متوجه شدم از زمان حادثه تا لحظه ای که خودم را در بیمارستان دیدم، بیست و چهارساعت گذشته بود. خواب برای من و خواهر و برادرم معنی نداشت. تا صبح روز بعد زار زدیم، اما گریه و زاری نه برای من مادر می شد و نه برای بیژن و بهار پدر و مادر. *** نمی دانم چگونه مراسم سوگواری را شرح دهم، فقط می توانم بگویم غروب روز دوازدهم فروردین که هر سال در تدارک سیزده بدر آرام و قرار نداشتم، شب هفت مادر و عمو پرویز بود. هرچه زمان می گذشت کم کم باورم می شد مادرم وجود ندارد. روز سیزده کسی از فامیل بزرگ شیبانی به گردش و تفریح نرفت. همگی در سوگ نشسته بودند. رفته رفته به خودم می آمدم و ماجرای روز حادثه را که تفنگچی های از خدا بی خبر که هنوز معلوم نشده بود از چه طایفه و ایلی بودند و جلوی چشمانم مادرم و شوهرش را به رگبار بسته بودند، شرح می دادم. یکی می پرسید در کدام سمت کمین کرده بودند؟ دیگری معتقد بود آنان می دانستند که پرویزخان در آن ساعت از آن مسیر عبور می کند. بعضی براین باور بودند که هدفشان فقط پرویز خان بوده چون او بیشتر مورد اصابت گلوله قرار گرفته و مادرم با دو تیر ازپا درآمده است. با اینکه ژاندارمری در تعقیب قاتلان مادرم و پرویزخان بود، برای من فایده ای نداشت. با آن حال و روزی که داشتم، چگونه می توانستم به مدرسه بروم؟ روز چهاردهم فروردین فقط هشت روز از مرگ مادرم گذشته بود. در این مدت برزو و قاسم که قبلاً اشاره کردم خیلی باهم صمیمی بودیم، هرگز تنهایم نگذاشتند. همان روز تمام همکلاسی هایم و حتی بعضی از دانش آموزان بقیه ی کلاس ها به دیدنم آمدند و به اتفاق مرا به مدرسه بردند. مدیر مدرسه و خیلی از بچه ها و دبیران به احترام مادرم مشکی پوشیده بودند و سعی داشتند با جملاتی مانند بالاخره هرکس سرنوشتی دارد و عمر دست خداست و هرقدر هم به غم و غصه پناه ببرم مادرم زنده نمی شود، مرا آرام کنند که البته همدردی آنان بی تأثیر نبود. بهار و بیژن را هم به مدرسه شان برده بودند. نه حوصله مدرسه را داشتم و نه دلخوش از اینکه در خانه ی عمو با عمه های بهار و بیژن بمانم. نه از کیف و کتاب و لباس هایم خبر داشتم و نه راضی می شدم پا به خانه ای بگذارم که قبلاً مادرم در آن زندگی می کرد. بالاخره راضی شدیم سری به خانه بزنیم و رخت و لباس ها و کتاب هایمان را برداریم و به خانه ی عمه ی بیژن و بهار که مراسم سوگواری در آن برگزار می شد، برگردیم. وای که چه حالی داشتم وقتی به اتفاق بهار و بیژن و تنی چند از خویشانم، از جمله دایی احمد و خاله ام پروانه به خانه ی مادرم رفتیم. بمحض ورود دوباره قیامتی برپا گردید. خاله پروین ازبس گریه کرد به هق هق افتاد. جای خالی مادرم را با پوست و جان و استخوانم حس می کردم. من و بهار و بیژن چنان گریه و زاری سردادیم که اشک همه را درآوردیم. به هرنحو بود آراممان کردند. با اینکه حواس و افکارمان مخدوش بود، هرکدام به جمع و جور کردن وسایل شخصی مان مشغول شدیم. ناگهان یاد آخرین لحظه جان دادن مادرم افتادم که کلید صندوقچه را به من داد. قضیه را با دایی احمد در میان گذاشتم و هردو وارد کتابخانه شدیم. صندوقچه را باز کردیم. غیراز مقداری دستنویس و کیفی که مقدار زیادی اسکناس داخل آن بود، چیز دیگری ندیدیم. کیف پول و دستنوشته ها را داخل چمدانی گذاشتم که لباس هایم را در آن چیده بودم و در صندوق را قفل کردیم تا کسی بویی نبرد. کاملاً معلوم بود که اشاره ی مادرم به نوشته ای داخل صندوقچه بود. وقتی از خانه خارج شدیم بهار و بیژن به خانه ی عمه شان برگشتند و من به خانه ی دایی احمد رفتم. کاملاً معلوم بود که خویشان شوهر مادرم بین من و بیژن و بهار تفاوت قائل می شوند و بیشتر توجه شان به آن است. خانه ی دایی احمد هم کمتر از خانه ی عمه ی بهار و بیژن مصیبت زده نبود. خاله پروانه و فرزندان ریز و درشتش و دایی محمد با زن و بچه به آنجا آمده بودند تا در مراسم سوگواری مادرم شرکت کنند. با اینکه در حال و هوای طبیعی نبودم، کنجکاو بودم از محتویات آنچه مادرم نوشته بود سر دربیاورم که در آن شلوغی ممکن نبود. شب که هرکس به خانه ی خودش رفت، زن دایی مثل گذشته بستر مرا در اتاقی آماده کرد. مشتاقانه به سراغ چمدانم رفتم. دستنوشته ها را که به صورت خاطرات بود، بیرون آوردم و شروع به خواندن کردم. 2 سال 1330 پدرم یکی از خیاطان بنام خیابان داریوش شیراز بود که اغلب شیک پوشان سرشناس که بیشتر خان و خانزاده و کارمندان عالی رتبه ی ادارات بودند، از جمله مشتری های دائمی او بودند. او سال ها هرشب تا دیروقت در حیاط خانه اش کار می کرد. برادرم محمد که برخلاف احمد به درس و مدرسه علاقه نداشت، بعد از ششم ابتدایی درپی کسب و کار آزاد بود. من و احمد به تحصیل ادامه دادیم و پروانه که از من بزرگتر بود به خانه ی شوهر رفت. پدرم به دلیل معاشرت با روشنفکران و قشرهای متعدد جامعه ی شیراز، از بینشی والا برخوردار بود و مسائل را خیلی خوب تجزیه و تحلیل می کرد، مرا که آخرین فرزندش بودم خیلی دوست داشت. وقتی سال آخر دبیرستان را می گذراندم، به هر خواستگاری که تعدادشان هم هرروز زیادتر می شد، راضی نمی شدم. پدرم مرا دختری عاقبت اندیش و باهوش می دانست. در آن زمان دخترها کمتر به درس و تحصیل بخصوص تا مرحله ی دیپلم اهمیت می دادند. آن سال وقتی با مؤفقیت دیپلم گرفتم. در شهر شیراز شاید هفتاد هشتاد نفر مانند من بودند. یادم هست از شانزده سالگی که کلاس دهم بودم دوستان و آشنایان و خویشاوندان که پی به زیبایی خداداد من برده بودند براین باور بودند که باید از میان آن همه خواستگار یکی را انتخاب کنم ولی من هرگز زیر بار نمی رفتم. سال آخر دبیرستان، خواستگارهای من یکی دوتا نبودند. از جوانان اداری گرفته تا خانزادهایی که برای خودشان بروبیایی داشتند، به قول معروف پاشنه ی در خانه ی مارا از جا کنده بودند و با هر شرایطی حاضر بودند مرا به همسری خود برگزینند. در راه مدرسه هم از نگاه های پرهوس و گاهی هم عاشقانه ی جوانان در امان نبودم و در عالم جوانی به خودم می بالیدم که تا آن حد مورد توجه هستم. ولی هرگز از آنچه عرف و شرع تعیین کرده بود، تجاوز نمی کردم و حتی نیم نگاهی به کسی نمی انداختم. گاهی که خیلی به ستوه می آمدم و نزد پدرم از جوانان مزاحم شکایت می بردم و به دو گوش برادرم می رسید، سایه به سایه ی من حرکت می کردند و چه بسا که هوسبازان چشم چران گوشمالی می شدند. پرویز خان شیبانی پسر محمدحسن خان که از لحاظ ثروت و مکنت بنام بود، یکی از خواستگاران پروپا قرص من و سمج تر از بقیه بود. خانواده اش قصد کرده بودند به هر نحو ممکن مرا به عقد ازدواج او درآورد. در همان گیر و دار که از هر طرف محاصره شده بودم و هرکس برایم خواستگاری زیرنظر داشت، بستگانم پرویزخان شیبانی را مقدم تر از بقیه می دانستند. اما من دور قلبم حصاری محکم کشیده بودم تا کسی در ان راه پیدا نکند. پدرم تقریباً ازکارافتاده شده بود و مادرم هم که در میانسالی کارهایی مثل پس دوزی و دوختن جادکمه و دکمه ی لباس هایی را انجام می داد که در خیاط خانه ی پدرم دوخته می شد، توانایی سال های گذشته را نداشت. دستانش می لرزید و چشمانش کم سو شده بود. بنابراین بعد از گرفتن دیپلم درمدد برآمدم به کاری مشغول شوم و زحمات پدر و مادرم را جبران کنم. اما پدرم به سختی بیمار شد و مجبور بودیم مرتب او را نزد پزشک ببریم. قرار بود در بیمارستان مرسلین بستری شود. در این میان یکی از آشنایان پزشکی را به ما معرفی کرد که بتازگی به شیراز آمده بود. می گفتند تحصیل کرده ی خارج است و در تشخیص بیماری بسیار حاذق. سال 1331 بود و مدت زمان زیادی نگذشته بود که دبیرستان را پشت سر گذاشته بودم. غروب یکی از روزهای اوایل تیرماه، پدرم را که هرروز بیماری اش وخیم تر می شد، نزد همان دکتر تهرانی که به سرعت در شیراز گل کرده بود بردیم. دکتر بختیار همایون جوانی حدوداً بیشت و هشت نه ساله و خوشرو بود با قدی بلند و ظاهری مردانه. او با خوشرویی هرچه تمامتر ما را پذیرفت. کاملاً متوجه شده بودم قبل از اینکه علت و چگونگی بیماری پدرم را بپرسد، مجذوب زیبایی و طرز بیان من شده است. یک آن چهره ام درهم رفت و او هم که متوجه شده بود اوقات من تلخ شده است وانمود کرد که منظوری درکار نیست و فوری به معاینه ی پدرم پرداخت. به هرحال براحتی پی برد که کبد پدرم بزرگ شده و قندخونش بالاست و معتقد بود که باید هرچه زودتر او را در بیمارستان مرسلین که در آنجا کار می کرد، بستری کرد. دکتر بدون توجه به رضایت من و مادرم دستور بستری شدن پدر را صادر کرد. آن شب برای اولین بار فکر مردی ذهنم را مشغول کرد، ولی خیلی زود خودم را قانع کردم که نباید در دیواره ی قلبم روزنه ای پیدا شود. پدرم یک ماه در بیمارستان بستری بود. من هرروز صبح در کنار او بودم و بعدازظهرها هم برادرم احمد. گاهی هم خواهر و مادرم به او سر می زدند. محمد بیش از هفته ای یک بار به ملاقات پدر نمی آمد. من هرروز با دکتر همایون روبرو می شدم و هربار رفتارش با من خودمانی تر می شد تا جایی که متوجه شدم از او خوشم می آید و او هم به من علاقه مند شده است. یک روز وقتی تنها به بیمارستان رفتم، از من خواهش کرد اجازه دهم مطلبی را با من درمیان بگذارد. تقریباً یقین داشتم مطلب او چیست اما وانمود کردم که از هیچ چیز خبر ندارم. او بعد از مقدمه ای کوتاه درباره ی گذشته اش که اهل تهران است و مدت سه سال در پاریس زندگی کرده است و دختران زیادی سر راهش سبز شده اند، گفت: "اما شما تنها دختری بودی که دل مرا تکان داد و فکرم را مشغول کرد. باور کن راست می گویم. من سخت دلباخته ش شما شدم و حاضرم با هر شرایطی با شما ازدواج کنم." در حالی که نگاهمان را به هم دوخته بودیم، لبخندی زدم و سرم را پایین انداختم. سکوت من علامت رضا بود. دکتر همایون گفت: "اجازه می دهی از این به بعد اسمت را صدا بزنم؟" نگاهم رضایتم را می رساند. دکتر از خوشحالی در پوست نمی گنجید. من هم حالی در درونم به وجود آمده بود که تا آن زمان سابقه نداشت. روز بعد به دستور دکتر همایون، پدرم بدون پرداخت پولی بابت بستری شدنش مرخص شد. و دکتر توصیه کرد مرتب داروهای او را بدهیم و خیلی مراقبش باشیم و دو روز بعد خودش ظاهراً برای عیادت و معاینه ی پدرم به خانه ی ما آمد، ولی از طرز برخورد و لباس خوشدوخت و دسته گلی که در دست داشت، من و خانواده ام، بخصوص پدرم متوجه شدیم منظور او چیزی دیگر است. همان روز در کمال ادب از من خواستگاری کرد. با اینکه در آن زمان زیاد رسم نبود دخترها قبل از ازدواج با خواستگارشان در خلوت به دیدگاههای خود بپردازند، پدرم که گفتم روشنفکر بود، هرگز مانع نشد و چند روز بعد و من و دکتر همایون به گفتگو نشستیم. اولین سؤالش این بود که اگر به دلیل موفقیت شغلی اش تن به ازدواج با او می دهم، راضی نیست. او دوست داشت همان گونه دوستش داشته باشم که او مرا دوست دارد. بالاخره هر دختری بعد از بلوغ تصویر مرد دلخواهش را در ذهنش تقاشی می کند، و او همان بود که من می خواستم. هر دختری آرزو داشت با چنین مردی خوش قیافه و خوبرو و در عین حال آراسته ای ازدواج کند. وقتی اعتراف کردم که دوستش دارم، مرا به اسم کوچک خطاب کرد و گفت: "پروین، هرگز گمان نمی کردم روزی تا این حد شیفته ی دختری بشوم و دیگر در زندگی آرزویی ندارم." از آن پس همایون برای من بتی شد که اگر روزی یا دست کم یک روز در میان یکدیگر را نمی دیدیم، روزم به شب نمی رسید. یک روز در خلال گفتگو فهمیدم که سالها پیش پدرش را از دست داده و مادرش زنی منضبط و پایبند اصول اشرافیت است چون خودش را از خانواده ی اشراف می دانست. آنچه او می خواست می بایست انجام می شد و در این میان، دختر برادرش را نیز برای همایون در نظر گرفته بود، اما همایون می گفت هرگز از او خوشش نیامده و نخواهد آمد. برادرش قاضی دادگستری بود. یکی از خواهرانش به نام فردوس یک سال از او بزرگتر بود و هنوز شوهر نکرده بود. خواهر دیگرش فرشته که از هر دوی آنان کوچکتر بود، سال گذشته در پی ماجرایی عشقی ازدواج کرده بود. با شنیدن وصف حال مادرش به فکر فرو رفتم و پرسیدم: "یعنی بدوم حضور آنها ازدواج کنیم؟ اگر مرا نپذیرند چه؟" همایون با اطمینان گفت: "وقتی مادرم در مقابل عمل انجام شده قرار بگیرد، چاره ای جز قبول واقعیت ندارد. از این گذشته، اگر بخواهم موافقت آنها را جلب کنم، خیلی طول می کشد. به هر حال یقین دارم برخلاف خواسته ی من سر برنمی دارند." همایون معتقد بود وقتی مرا ببینند که این قدر زیبا و با وقار در عین حال باسواد هستم، حتماً به سلیقه ی او آفرین می گویند. به هر حال من و پدرم و مادر و دو برادرم را راضی کرد که هر چه زودتر بدون حضور خویشاوندان ازدواج کنیم و سپس به تهران برویم. او خانه ای در بست در یکی از خیابان های فرعی خیابان زند اجاره کرد و کلیه ی وسایل زندگی را تهیه نمود. اواخر اسفند همان سال، بعد از شش ماه آشنایی و گفتگو، سر سفره ی عقد نشستم. چنان جشنی برپا کرد که به جرأت می توانم بگویم که کم از جشن های عروسی متمولان و سرشناسان شیراز نبود. مدعوین اغلب پزشک و مهندس و فرهنگی بودند. جوانانی که به خواستگاری من آمده بودند، ناامید شدند و ناامیدتر و شکست خورده تر از همه، پرویز خان بود، و از آنجا که با تیر و تفنگ و دعواهای طایفه ای بزرگ شده بود، برایم خط و نشان کشیده بود که نمی گذارد آب خوش از گلویمان پایین برود. او حتی همایون را تهدید کرده بود. همایون همان کسی بود که انتظار داشتم. از حد معمول بیشتر دوستم داشت و همه ی خویشاوندانم، بخصوص پدر و مادرم را شیفته خودش کرده بود. به طور کلی، هرکسی با او سرکار داشت، از او راضی بود و تحسینش می کرد. *** نوروز 1332 به تهران رفتیم. نمی دانستم برخورد مادر و دو خواهر و برادر همایون با من چگونه خواهد بود. گویا از طریق نامه به آنان خبر داده بود که ازدواج کرده است. با این حال دلهره داشتم. اتوبوسی که ما مسافرش بودیم، بعد از یک شب توفق در اصفهان به تهران رسید. قرار بود در صورت امکان اتومبیل بخریم و با اتومبیل خودمان به شیراز برگردیم. در آن زمان اتومبیل زیاد نبود و تعدا کمی اتومبیل شخصی داشتند. برای اولین بار بود که تهران را می دیدم. با اینکه ترس و دلشوره و اضطراب همه وجودم را احاطه کرده بود، از تماشای تهران لذت می بردم. بالاخره به خانه ی مادر او رسیدیم. در منطقه ای بالای شهر بود و از در و دیوارش می شد فهمید خانه ای است بزرگ و اشرافی. شدت ضربان قلبم به حدی بود که حدس می زدم از سینه ام بیرون بیاید. همایون مرا به خونسردی دعوت کرد. سپس زنگ را به صدا درآورد. خدمتکار خانه در را گشود و طولی نکشید مادر و خواهرش به استقبال ما آمدند. زمانی که با آنان روبرو شدم و با روی باز مرا پذیرفتند، پی بردم که دلشوره ی من بیهوده بوده است. هر دو به سلیقه همایون آفرین گفتند و مرا در آغوش گرفتند. مادری مهربان و خواهری مهربانتر داشت. طولی نکشید خواهر دیگرش هم که شوهر داشت، از راه رسید و با دیدن من جایی برای گله باقی نگذاشت. همایون در همان وهله ی نخست به آنان گفت که من به قدری خواستگار داشتم که اگر او دیر جنبیده بود، مرا از دست می داد. من ابتدا غریبی می کردم و خودم را در آن خانه که به قصر شبیه بود، بیگانه می پنداشتم، ولی برخورد گرم آنان موجب شد رفته رفته خودم را عروس آن خانه بدانم. شب برادر و زن برادرش که ظاهراً دوسالی می شد ازدواج کرده بودند، به دیدن ما آمدند.برخوردشان گرم و صمیمی بود . فقط گله داشتند چرا همایون بدون حضور آنان ازدواج کرده است. از نگاه زن برادرش حدس زدم کمی حس حسادت دارد، ولی وانمود می کرد از دیدن من که به قول تهرانی های جاری او و به قول شیرازی ها هم عروسش بودم، خیلی خوشوقت است. مادر همایون معتقد بود که حتماً باید در تهران جشنی برپا کنیم تا خویشان و آشنایانش عروس زیبایشان را ببینند و جایی برای گله باقی نباشد. و خیلی زود در تدارک جشن و مهمانی برآمدند. چنان جشنی برپا کردند که هرگز در مخیله ام نمی گنجید. وقتی اقوام و دوستان دور و نزدیک با من روبرو شدند، هرگز به خودشان اجازه ندادند همایون را سرزنش کنند. فردوس که بیش از خواهر دیگرش فرشته، همایون را دوست داشت و اهل شعر و شاعری بود، رو به من کرد و با صدای بلند گفت: « واقعاً همشهری شما حافظ بیخود نگفته که شیراز معدن لب و لعل است و کان حٌسن. » سپس ادامه داد: نسبت رویت اگر با ماه و پروین کرده اند صورت نادیده تشبیهی به تخمین کرده اند. شبهه ای از داستان عشق شور انگیز ماست آن حکایتها که از فرهاد و شیرین کرده اند مدعوین برایش دست زدند و من هم از او تشکر کردم. در آن جشن با شکو هدایای زیادی به من دادند. آن موقع بود که متوجه شدم درباره ی زن برادرش اشتباه می کنم. او نه تنها به من حسادت نمی کرد، بلکه بسیار با محبت بود. دو روز بعد، همایون با پولی که مادرش به او داد و مقداری هم که پس انداز خودش بود، یک اتومبیل دوج آستین خرید و با خوشحالی هر چه تمامتر به شیراز برگشتیم. وقتی پدر و مادر و کس و کارم، حتی دوستان و آشنایان ما را با آن اتومبیل دیدند، بر این باور بودند که من خوشبخت ترین زن عالم هستم. سه ماه از عروسی مان نگذشته بود که من متوجه شدم باردارم. هیچ چیز نمی توانست به اندازه ی باردار شدن من او را خوشحال کند. بارها به او گفتم به مادرش خبر بدهد که بزودی صاحب نوه ای دیگر می شود. نوه ی اولش پسر دو ساله ی فرشته بود. به هر حال، همایون می گفت قصد دارد بار دیگر آنان را غافلگیر کند. همایون آدم عجیبی بود. خودش را خیلی مستقل و آزاد می دانست. می گفت ما نباید با دست خودمان به پای خودمان زنجیر ببندیم. سه ماهه باردار بودم که پدرم در پی همان بیماری مزمن، در همان بیمارستانی که همایون یکی از پزشکانش بود، از دنیا رفت. همایون اعتقاد داشت گرچه از دست دادن پدر یا هر عزیزی ناراحت کننده است، اگر احساسی برخورد نکنیم، باید از بعضی از مرگها راضی باشیم، از جمله مرگ پدرم که این اواخر خیلی درد می کشید. ماههای تیر و مرداد چنان جو سیاسی مملکت در هم ریخته بود که همایون بیشتر شبها یا مهمان داشت و یا به مهمانی می رفت تا درباره ی مسایل سیاسی کشور که عده ای طرفدار مصدق بودند و عده ای طرفدار شاه، و بعضی نمی دانستند چه می خواهند و دنباله رو بودند، اظهار نظر کند. یا اینکه از اوضاع سیاسی مملکت سر در می آوردم و شاید اگر هنوز محصل یا دانشجو بودم، من هم ابراز عقیده می کردم، وجود همایون که عاشقش بودم و بچه ای که در شکم داشتم، همه چیز را تحت الشعاع قرار داده بود. خلاصه بحران عجیب و غریب 28 مرداد را پشت سر گذاشتیم و تقریباً کشور آرام شد. روزی که همایون مرا برای زایمان به بیمارستان برد، هرگز فراموشم نمی شود. بظاهر وانمود می کرد پسر یا دخترش برایش تفاوت ندارد. می گفت هر چه باشد خوشبختی ما را تکمیل می کند، اما ته دلش پسر می خواست. من هم پسر را به دختر ترجیح می دادم. خلاصه مرا به اتاق زایمان بردند. تحمل درد زایمان خیلی مشکل بود، اما چون می دانستم ثمره اش هر چه باشد عشق و زندگی من و همایون را مستحکم تر می کند، برایم راحت بود.خلاصه بعد از ده دوازده ساعت درد، پسری به دنیا آوردم. با اینکه همایون تحصیل کرده و مدتی ساکن فرانسه بود، تفکرش سنتی بود و همان شد که دلش می خواست. خداوند در تاریخ 22/9/1332 به من و او پسری داد که نامش را بهرام گداشتیم. بعد از شب عروسی، لذت بخش ترین زمان زندگی ام روزی بود که با شوهر و پسرم به خانه برگشتیم. مادرم که هنوز از مرگ پدرم ناراحت بود، جهت کمک و استفاده از تجربه اش، به خانه ی ما آمده بود. خویشان و دوست و آشنا، هرکس نسبت به وضع مالی اش هدیه ای برایم آورد یکی از دوستان همکلاسی که در اداره ای مشغول کار شده بود و نسبتی دور با پرویز خان شیبانی داشت، همان که عاشق و دلباخته ی من بود، به دیدنم آمد. پرویز خان به او گفته بود هرگز ازدواج نمی کند چون دختری مثل من در شیراز سراغ ندارد. روزها پشت هم می گذشت و هر روز خودم را خوشبخت تر از روز قبل می دانستم. علاوه بر خانه داری و بچه داری، به انبوه کتابهای همایون نگاهی می کردم و رفته رفته عاشق مطالعه شدم. بهرام شش ماهه بود که همایون جهت کاری اداری و انتقال به تهران عازم تهران شد. نخست قرار بود من همراهش باشم ولی چون قصد داشت زودتر به شیراز برگردد، از بردن من منصرف شد. معتقد بود چون تقربیاً با انتقالی اش موافقت شده است، بعد از صدور حکم برای همیشه ساکن تهران می شویم. در ضمن بر این اعتقاد بود که وقتی به مادرش خبر دهد که صاحب پسری شده است و با آمادگی آنان به تهران برویم، لطفی دیگر دارد. سوم خرداد 1333، همایون با اتومبیل خودش شیراز را به قصد تهران ترک کرد. شب آخری که با او بودم، بی دلیل دلم شور می زد و ته دلم راضی نبود او به تهران برود. مادرم بیشتر اوقات در خانه ی من بود با اینکه مرگ پدرم و از طرفی سن و سالش تقریباً او را از پا انداخته بود، وجودش بی تأثیر نبود. *** نمی دانم شرح ماجرا را چگونه بنویسم؟ قلمم یاری نمی کند. سه روز بعد، چند نفر از همکارانش در خانه ی مرا زدند. وقتی در آستانه ی در ظاهر شدند، حالت پریشا


درباره وبلاگ

تیم وبلاگ نویسان ما سعی دارن بهترین هارو واسه شما فراهم کنن.پس اگه از مطلبی خوشتون نیومد لطفا ب بزرگی ما ببخشید... دوستون داریم
آخرین مطالب
پيوندها

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان Best For YoU و آدرس bro2net.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.با تشکر.(عمو مهرداد)